تبليغاتX
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ ******* اللهم اني اسئلك بحق فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها و السر المستودع فيها ،ان تصلي علي محمدو آل محمد و ان تفعل بي ما انت اهله و لا تفعل بي ما انا اهله ****** بسم الله الرحمن الرحیم قل هوالله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد ولم یکن له کفوا احد ***** بسم الله الرحمن الرحیم قل اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس من شر الوسواس الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنه والناس ****** ولایة علی بن ابیطالب حصنی و من دخل حصنی اَمِنَ من عذابی ****** أَللهُمَّ اجعَلِنی فِی دِرعِکَ الحَصینَةِ الّتی تَجعَلُ فیها مَن تُرید******* رضيت بالله ربا و بمحمد صلى الله عليه و آله نبيا و بالاسلام دينا و بالقرآن كتابا و بالكعبة قبلة و بعلى وليا و اماما و بالحسن و الحسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد والحسن بن على و الحجه بن الحسن صلوات الله عليهم اءئمة ، الله انى رضيت بهم اءئمة فارضنى لهم انك على كل شى ء قدير ................. امام حسن عسكري - عليه‌السلام - فرمود: تقواي الهي را ـ در همه امور ـ رعايت كنيد، و زينت بخش ما باشيد و مايه ننگ ما قرار نگيريد، سعي كنيد افراد را به محبّت و علاقه ما جذب كنيد و زشتي‌ها را از ما دور نمایيد درباره ما آنچه از خوبي‌ها بگويند صحيح است و ما از هرگونه عيب و نقصي مبّرا خواهيم بود. بحارالأنوار، ج 75، ص 372
هدیه امام رضا و خوشبختی دو شیعه ساعت  Swatch مچی سواچ طلایی

هدیه امام رضا و خوشبختی دو شیعه
بسم الله الرحمن الرحیم

اول برای فرج و سلامتی آقا امام زمان ( عج ) صلوات ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین


سلام دوستای خوبم

راستش محمدرضا به دلایلی که الان چن تاشو بهتون میگم از اینکه داستان ازدواجمون علنی باشه ، راضی نیست .



ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/08/05 ] [ 10:46 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

برای ستاره جان .........

لطفا اول مطلب قبلیو بخون ، بعدش بیا به ادامه مطلب این پستم ...


دوست جونیا ببخشید که معطلتون کردم ... خووووووووووووو آخه ستاره جون نیومد دیغهههههههههههههههه ...

خب حالا بیاین تا ببینین چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر حدستون درست بوده



برچسب‌ها: خاطره, مهریه من
ادامه مطلب
[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 9:45 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]
روزی که قرار بود خانواده محمدرضا بیان خونمون برای فیصله دادن ماجرا ، من چند شب بود که خیلی در مورد مهریه فکر میکردم ...

گزینه هایی که تو ذهن من بود و من فقط یکی از اینها رو انتخاب کردم که شما باید حدس بزنین ....................


1. 1366 سکه ( چون میدونستم که خانواده محمدرضا شونصد درصد با این رقم مخالفت میکنن ، میخواستم ببینم رضا چقد دوسم داره و ... ادامه ماجرا )

2. 1366 گل رز ( چقد رمانتیک ... مامانم ئینااااااااااااااااااااااااا )

3. دست راستش ( هیییییییییییییییییییییییییییییی ... جلب بید ... نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ )

4.  هر روز قرائت یک صفحه قرآن و زیارت 14 معصوم

5.  هر روز قرائت یک صفحه قرآن و دو سفر حج

6. زیارت 14 معصوم

7. 14 سکه بهمراه یک سفر حج

8. هر روز قرائت یک صفحه قرآن و زیارت خانه خدا

9. 313 سکه به همراه یک سفر حج

10. هیچدام

11. همه موارد


ادامه مطلبم رو بعد از مشاهده حدسیات شما میذارم ... همتون نظر بذارینا . خب ؟ آفرین ...

راستی تو این گزینه ها امکان هرچیزی وجود داره ...


ادامه دارد ...

پ . ن : ممنونم از نظرات تک تکتون ... منتظرم تا ستاره جون هم بیاد نظرشو بذاره ... آخه چون شخصیتامون به هم نزدیکه ، دوس دارم ببینم روحیه اون با کدوم یک از این گزینه ها سازگاره و حدسش درست از آب در میاد یا نه ...


پ . ن 2 : روزاها گذشت و از ستاره خانوم ما خبری نشد ، امیدوارم هر کجا که هست خوب و خوش باشه ... اما ستاره خانوم هر وقت لطف کردیو اومدی ، بی زحمت اول حدس بزن ، بعدش ادامه مطلب و بخون ... تو کامنت هم اول حدستو بنویس ... خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب ؟ میسی


پ . ن 3 : کاش این مطلب رو خیلی وقت پیش میذاشتم ، آخه بالاخره رضا راضی شد تا مهریه مو بدهههههههههههههههههههههههههههههههه .... هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 



برچسب‌ها: خاطره, مهریه من
[ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ 8:43 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]
سلام بر یاران قدیمیه این خونه ...

خوبید ؟ خوشید ؟ دماغتون چاقههههههههههههههههههه ؟ 

از محضر شما بیسیااااااااااااااااااااااااااار پوزش میطلبم ...

خیلی وقته که از رضام ننوشتم ... آقا بسم الله

میخوام از تغییراتی که چندیست رویت میکنیم بنویسم ، که جای تشکرات هزار چندان دارد از همسر گرام ...

خانومی که شما باشی و آقایی که شما باشی ... این آقاییه ما ، در دوره مجردی شخصی بودند بسی تخس و کمی .... (ببخشید از گفتن این کلمه معذوریم ، زیرا در شان ما نمی باشد ... اما واقعیتی انکار ناشدنیست ) و بسیار خشن در حد تیم المپیک ( البته برای بانوان محترم ، شاگرد اول تا سوم ورودیشون بود همیشه ) و البته تا یادم نرفته بسیار لج باز و حرص درآر و البته " همیشه """"""""""" نه """""""""""" گو ...


اون زمانی که تازه با هم آشنا شده بودیم ، من همش بهش میگفتم : شما چرا اصلا محبت کردن بلد نیستی ؟ چرا اینقده خشکی پس ؟

تو دلم همش غصه میخوردم که : آخدا ؟ بابا این آقا رضا رو که خودت برام فرستادی که اصلا دلبری و محبت کردن بلد نیست که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخدااااااااااااااااااااااا ؟ داشتیم ؟

اما خب ؟ چه میشه کرد ؟ زمان زمان بی شوهریه و تا یکیو گیر بیاری باید دو دستی بهش بچسبی ؟ ( هییییییییییییییییییییییی ... این ندا که این حرفارو میزنه ، من نیستمااااااااااااااااااااااااااا )

آقا خلاصه ، ما گفتیم چیکار کنیم دیگه ، باید بسوزیمو بسازیم ( البته از شوخی گذشته ، تنها ملاک من اعتقادات و معنویات محمدرضا بود و میدونستم که شاید خیلی چیزا بعد از عقد درست بشه ، اگر هم نشد که ، ارزش این اعتقاداتش خیلی بیشتر از این چیزا بود )


صیغه عقد که جاری شد ، همه چی عوض شد ... تمام اون چیزایی که فکرشو هم نمیکردم دیدم ...

خیلی خوب شد ، خیلی ........................

حالا خوب شد ... چطور شد ؟ مثال :

1 . - رضاجونم اگه میشه منو صب ساعت 6 بیدار کن .  ( خودش 5:55 بیدار میشد )

-چشم خانومم

فردا صبح : صدای اس ام اس گوشیم : عزیزم صبح شد . بیدار شو ...

من : گوشیو انداختم پایین تخت و ادامه خوابم رو دنبال کردم ..............

عصر : من : آقایی ؟ تو که میدونی من چه دکتر خرناسیم ... لطفا منو با زنگ بیدار کن

رضا : چشم گلم

فردا صبح : صدای اس ام اس گوشیم : عزیزم صبح شد ... 

و این داستان به طور مداوم تکرار میشد و خاکستر از سرم بلند میشد ، تا اینکه بنده عقب نشینی کردم و انصراف دادم ...


مثال 2 : از مثال دو و بقیه معذوررم ، چون نمیدونم چرا همشون خود به خود بعد از مدتی شیفت دلیت میشن ...

خلاصه که یه کم نرم تر از بعد از عقدمون شد ( یه کم که چه عرض کنم ، خیلی خیلی زیاد ) اما این خیلی زیادش هم باز برای منه لطیف ، ظریف ، کوشولو ، خیلی کم بود ...

چند شب پیش (تقریبا دو سه هفته پیش ) خیلی اتفاقی بهم زنگ زد و گفت : بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب ( رضا جونم ، اگه اینجاهاش برات سوال بود ، بهم بگو تا دقیقا بهت بگم کدوم حرفتو میگم )

منم بال درآووردم ... البته به همراه تعدای شاخ که تعدادش از 7 عدد هم تجاوز میکرد ...

آخه باورم نمیشد که رضا ... راستش فک نمیکردم که اصلا اون کار براش مهم باشه ... اما خودش ، دقیقا اون لحظه ای رو که به محمدرضام  ، به اون جمله ش و به زنگ زدنش نیاز داشتم رو ، تشخیص داد و بهم زنگ زد و بهترین حرفی رو که میتونست تو اون لحظه بهم بزنه رو زد ... و من همچنان در پوست خود نمیگنجم به خاطر آن یک لحظه ای که گذشت اما ماندگار شد در قلب من و محبت گرم و صمیمانه ش تو قلبم حک شد ... ( ممنونم ازت )

محمدرضای من خیلی درونگراست . از وقتی هم که خودش این موضوع رو از لحاظ علمی فهمیده ، انگار بهش تلقین شده و تنها دلیلی که گاها میاره همین مورده ...

راستش نمیخوام پستم زیاد طولانی بشه ، تنها چیزی که میتونم بگم ، اینه که رضا جدیدا خیلی خیلی تغییر کرده ... خیلی

و من حس میکنم کم کم حرارت عشقمون داره باعث میشه که محمدرضای من یواش یواش  از لاک خودش بیرون بیاد و محبت واقعی رو بچشه و به من هم بچشونه ...

گرچه جدیدا بعد از مدتها مشاجره ای بینمون پیش اومد ، اما فک میکنم همین مشاجره ها باعث میشه که قدر همدیگه رو بیشتر بدونیم و ...

نمیدونم چرا جدیدا خیلی سخت میتونیم از هم جدا شیم و برای دیدن هم حتی لحظه هایی که کنار همیم له له میزنیم ...

شاید وقتی فشار کار روی آدم زیاد میشه ، حس نیاز هم تو هردوتامون زیاد میشه ... حس نیاز به با هم بودن ، به حرف زدنهایی که هیچوقت تموم نمیشن ... به خنده های بی بهانه و ...

دلم تنگ شد ...

محمدرضای عزیزم ... ازت ممنونم بابت تمام مهربونیات ...

ممنونم ازت که امروز با وجود مشغله کاریت ، با وجود فراموشکار بودنت ، با وجود تمام گرفتاریات ... باز هم یادت موند تا اون اس ام اس رو بهم بفرستی ...

رضای من ... ازت ممنونم که همیشه کنارمی و تمام و تک تک کارهام برات مهمه و هرروز ازم گزارش کار میگیری ...

عزیزکم ، ازت ممنونم که به فکر زندگیمون هستی ...

تنها چیزی که الان از خدا میخوام ، فقط اینه که زودتر بریم سر خونه و زندگی خودمون ... این دور بودن واقعا اذیت کننده ست ، مخصوصا با شرایط جدیدمون

دروغ چرا ؟ آدم گاهی نمیتونه حرف دلش رو حتی با شوهرش هم بزنه ، چون میدونه اون حرف ممکنه غرور مردشو خدشه دار کنه ، اما شاید تو با سکوتت و نگه داشتن اون حرف تو دلت ، بتونی از ناراحتی مردت کم کنی و به مردت ثابت کنی که در هر شرایطی کنارشی .

محمدرضای من ، همه خوشبختی من ، خوشبختی من ... ازت ممنونم به خاطر همه بزرگیت ...

اونشب که با هم ، داشتیم دور استخر ائل گلی راه میرفتیم ...

گفتی : تو خوبی های خیلی زیادی داری که برام خیلی مهمن و با ارزش ، اما بهت نمیگم

نمیدونم این شوق و اشتیاق چی بود ، اما این حرفت واقعا برام با ارزش بود . واقعا احساس کردم که ...

من و تو حتی اگه حرف هم نزنیم همدیگه رو میفهمیم ، البته شاید تو مواردی روحیاتمون با هم یکی نباشه ، اما تو اصلیات با هم یکی هستیم ...

رضای من فقط میتونم بگم ... ممنون 

ممنون بابت اینکه تو هم پیگیر کار من هستی ... تو هم وقتی میبینی که وقتی یه مساله کاری برام پیش میاد ، زود بهم میگی " اصلا خودتو ناراحت نکن " ... ( چقدر خوبه که هر لحظه بودنت رو لمس میکنم ... رضا ، باور کن اون وقتایی که بودنت رو حس نمیکنم مثل پرنده تو قفس میشم ... مثل همون شب ، شبی که از صب ازت خبری نبود و من کلافه از اینکه انگار بودن و نبودنم برات هیچ فرقی نمیکنه )

رضا ... من عاشقانه دوست دارم . خیلی


پ  . ن 1 : راستی ... ریاست جمهوری پوتین رو هم به همه تبریک میگم ، واقعا از اینکه دوباره پاش به کاخ باز شد خوشحال شدم ، امیدوارم روز به روز وضعیت دنیا بهتر بشه


پ . ن 2 : برا اینکه نبودنم رو جبران کنم ، تو پست بعدی از مهریه م مینویسم 




برچسب‌ها: همسرانه
[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 5:37 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

یا فاطمة الزهرا ... سلام خانوم  ...

یا صاحب مجلس ... سلام آقا ...

از دیروز در به در دنبال کسی میگشتم که باهام بیاد، تا تنها نرم ...

نه سهیلا ، نه الناز ... راضی نشدن بیان ...

طفلکی سهیلا ، ازش انتظاری نداشتم ، اجرش با خدا باشه ، امسال مسئول خواهران شده تو مصلی ، برای مراسم ایام فاطمیه ... بخاطر همین سرش شلوغه ... البته اگه خدا بخواد ، منم از امشب میرم کمکش ...

خلاصه که کانکت گوشیمو باز کردمو دنبال دوستی گشتم که پایه باشه باهام بیاد ...

- سلام ... فاطمه ؟ میای بریم خاکسپاری شهدای گمنام تو دانشگاه آزاد ؟

- ساعت چند ؟

-12 شرو میشه مراسمش ، 11.5 فلکه دانشگاه باشیم

- اوکی - بای

ساعت 12:15 بود ، من هنوز تازه رسیده بودم فلکه دانشگاه ...

خیلی دیر رسیدیم ، خیلی

وقتی رسیدیم ، دیدیم صدای مداح داره میاد ...

یهو دلم لرزید ، نکنه تموم شد ... فاطمه بدووووووووووو

وقتی رسیدیم ، خیلی شلوغ بود ، خیلی

اما ... با محیط دانشگاه آزاد آشنا نبودم ... دیدم چن نفر جم شدن دارن داخل یه ساختمونو نگا میکنن ...

پرسیدم : شهدا کجان ؟

- اونجا بالا سکو ...

- پس اینجا کجاست ؟

- قراره تو این ساختمون تشییع شن

- پرسیدم : ورودی خانومها کجاست ؟

فاطمه دنبالم بیا ...

بچه های بسیجی دانشگاه آزاد اونجا بودن ... خبر داشتن که چی به چیه ...

ما به چشمشون غریبه اومدیم ... گفتن اینجا وایناستید ، کسیو نمیذارن بره تو ...

اما من نرفتم ، با همه عشق و امیدم ، فقط رفته بودم که از نزدیک ببینمشون ...

تموم اون لحظات ، از لحظه ورودمون به دانشگاه با اشک ریختن همراه بود ...

از داخل یکی از آقایون در رو باز کرد و به خانوما سپرد که فقط کسایی که کارت دارن و از بچه های بسیجن ، میتونن بیان تو ، نذارین همه بیان داخل ...

تا خواستم بگم ، ما از بچه های این دانشگاه نیستیم ، اما اومدیم تا ... یکی از خانوما گفت ، کاریتون نباشه ، برین تو ... خودش مسئول خواهران بود ...

درست کنار قبرا ، ایستادیم و منتظر شدیم تا ... ...

خدایا ...

یا فاطمه زهرا ...

دلم داره میترکه ، خداجون ؟ پس ما چه خاکی به سرمون کنیم ؟ خدایا ؟ ینی کسی میشه ، زمانی که مارو توی قبر گذاشتن بمونه بالا سرمون  بگه ... بگه ... بگه محمد(ص) ... بگه علی ولی الله ... بگه الله اکبر ...

خداجون ؟ نمیشه ما هم شهید بشیم ؟

خدایا ... نمیاد ؟ نمخوای بیاد ؟ قسم به ...

خواستم به عزتت قسم بخورم که خسته ایم ، اما دیدم ، بار گناهانم کجا و خستگیم کجا ؟

آقا؟ تورو خدا خودتو از ما نگیر ... آقا ؟ یادمه اونروز تو مهدیه ، حاج آقا صلاحی ، اون داستان رو تعریف میکرد که ( تو حرم امام رضا ( ع ) ، زن و شوهری رفته بودن زیارت و تو محلی با هم قرار داشتن ، آقا زود تر از خانومش اومده بود بیرون ... که دیده بود یه هیئتی اومدن ... مداح گفته بود ، فک کنین آقا الان نشسته بغل دستتون ، هر حرفی دارین بگین ... این آقا هم که بغل دستش خالی بود این حرف به دلش نشسته بود و شرو کرده بود به درد و دل با آقا ... یهو متوجه شد که خانومش اومد و رد شد ... ایشون هم زود پا شدن  ورفتن دنبال خانومشون که چرا نیومدی سمتم و رد شدی رفتی کنار وایستادی ... خانومش گفت : از اون کسی که کنارت نشسته بود ، شرم کردم ... یه شخص نورانی بود ، که تو حرف میزدیو ایشون هم سرشون رو تکون میدادن و باهات حرف میزدن ... اون آقا هم فهمیده بود جریان از چه قراره ، رفته بود و جایی که مولامون نشسته بودن رو بوسیده بودن ) من قبلا این داستان رو شنیده بودم ، همیشه دلم میشکست که پس ما چی ؟ همیشه ناراحت میشدم که ما خانوما نامحرممیم و نباید امید داشته باشیم که حتی یه لحظه آقا نزدیکمون باشه ...

اما حاج آقا صلاحی ، گفتن : خانوما با شما هم هستما ... آقا اگه خودش نیاد ، دست مادر پهلو شکسته شو میگیره و میاره ها ... دست حضرت زینب رو میگیره و میاره ها ... شما هم حرفاتونو به خانوم بگید ...

خانوم ؟

امروز مطمئن بودم که اونجایین ... خانوم ؟ تورو خدا ...

خانوم ؟ منو ترد نکنین ... خانوم ؟ دستمو بگیرین ...

خانوم ؟ به حق علی ... به حق علی ... منو اهلی کنید ...

خانوم ؟ شرنده ام از خودم و گناهانم ... اما خانوم ؟ ینی نمیشه ما هم شهید بشیم ؟ 

خوش به حال این شهدا ...

از دنیا زدن و رفتن تو بیابونا ... ینی شما دعوتشون کردین ، شما دستشونو گرفتین ... شما خواستین ... خانوم ؟ چی میشه منم بخواین ؟ خانوم چی میشه حب الدنیا رو ازم بگیرن ...

خانوم ؟ چی میشه دست من و همه کسایی که عاشق خدا و شما هستند رو بگیرین ...

خانوم ؟ دلم برای یک خواسته ی محال ، شکسته ...

آخه از کجا ؟ چطور ؟ و با چه امیدی ؟ اون هم الان ؟

خانوم ؟ میشه تا اون موقع زنده باشم ؟

چه کنم ؟ عاشق و دیوانه بقیع م ...

خانوم ؟ میدونم اونقدر گناهکارم که خیلی نا چیزم نزد شما اما ... چه کنم ؟ دل من برای شما تنگه ...

خانوم ؟ نمیشه یکبار هم اون خواب رو ببینم ؟

خوابی که اومدم سر قبرتون ؟ بقیع نبود ... اما خیلی ها بودن ... زیر زمین بود و قبرتون پیدا شده بود ...

خانوم ؟ یعنی ... اون خواب ...

خانوم ؟ یعنی ، همون کسی رو که ، وقتی بین در و دیوار موندین و صداش زدین مهدی (عج) ... اومده بود ؟

خانوم ؟ یعنی میشه یه همچین روزی باشه و من باشم ؟

خدایا ... نمیاد ؟ نمیخوای که بیاد ؟  

خداجون ... خیلی سخته ها ... قسم به ...

خواستم قسم بخور به عزتت که نذاری من بمیرم و آقام رو نبینم ، اما دیدم بار گناهان من کجا و ....

ای خدا ...

آقا ؟ ببخشین ... دلتون ازم شکسته ، آره ؟ ... دیگه آقا آقا صدا نکردم ،آره ؟

آقا ؟ ببخشین ... غلط کردم ...

آقا ؟ غلط کردم .

آقا ؟ اصلا امروز ، اینکه من برم تشییع ... خواست شما و خدا بود ... نه ؟

آخه مطمئنم دعوت بود ...

آخه من داشتم با این دید میرفتم که خیلی شلوغ میشه و قرار نیست چیزی ببینم ... فقط به عشق شهدا میرفتم و عشق و عشق و عشق ...

آقا ؟ اما وقتی رفتم ... درست کنار شهدا ایستادم و ...

آقا ؟ میترسم ... با چه عزتی تشییع شدن ... اون وقت ما ... آقا ، میترسم ...

میترسم که لحظه مرگم ... شب اول قبرم ...

.............................

یا صاحب الزمان

آقا ... به خدا ، نمیخوام ...

من نمیخوام به خاطر دنیا ، به خاطر چیزای دنیایی ، پیش شما شرمنده شم ...

آقا من نمیخوام ، وقتی میمیرم یادم بره ...

یادمه دو سال پیش ، وقتی مسئول غرفه حجاب بودم تو شهرک فاطمیون ... خودم بودم که به مردم میگفتم که ... ما وقتی سرما میخوریم ، با یه مریضی کوچیک ، گاهی حتی اسممونم یادمون میره ... اونوقت چطور میخوایم وقتی مردیم ... وقتی اون اتفاق بزرگ و اولین تجربه زندگیمون میافته فراموش نکنیم ؟ فقط با تکرار زیاد میشه مطمئن بود که خانوم میان بالا سرمون ... فقط با خدایی شدن میشه تضمین کرد که مولا علی میان بالا سرمون ...

اونوقت ما ، یه مهمونی که میشه ، یه مسافرتی ، چیزی که میشه ، حتی نمازمون رو هم فراموش میکنیم ...

آقا ؟ شما دستمونو بگیرین ...

آقا ... مارو روز به روز بیشتر به نماز نزدیک تر کنید ... آقا ... میترسم ... از خودم و اعمالم میترسم ...

کاش

من

جای

این

دو شهید

بودم

میدونم نمیشه ... من کجا و ...

..................................................

....................

.................................

وقتی شهدا رو تو قبر گذاشتن ، همه چفیه یا هر چیزی که تو دستشون بود رو دادن تا به کفن شهید بزنن ...

منم دفتر جدیدمو دادم تا بهش بزنن ... تا شاید ، وقتی وصیت کردم که من رو با دفترم خاک کنید ، دو صفحه از این دفتر ، چراغ قبرم باشن ...

الهی العفو ...

پ . ن : تمام دوستانی که التماس دعا گفته بودن و حتی کسایی که نگفته بودن ، بعد از نماز ، تنها به خاطر اونها برگشتم سر مزار و به نیابت از اونها و خودم زیارت عاشورایی خوندم و دعایی کردم ...

امیدوارم همه حاجت روا بشن

الان هم دارم میرم ، تا تو مصلی از خدامین باشم ، البته تا جمعه ، اگه روزیم باشه ... دعا کنید

التماس دعا

یا علی


پ . ن : قراره یه مطلب دیگه در مورد دفتر جدیدم بذارم و البته فایل ووردش ...حتما یادم بندازین ... یا علی

 

[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 6:4 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]
برای محمدرضای خوبم ...

سلام عزیز دل لرزانم ... دل لرزانم نه برای تو نه برای خودمو جسمم ... لرزان برای شب اول قبرم ... برای نامه اعمالمو برای رو سیاهیم نزد تمام کسانی که نامشان اهل بیت رسول خدایم هست و من ... من ... بی لیاقت تر از هر کسی در این زمین خاکی ...

بهترینم ... فردا اولین روزیست که شاید شروع تازه ای باشد برای سرنوشتمان که به دست خط خدایمان و مهدی فاطمه (عج) و خانوم فاطمه (س) نوشته شده است ...

نگران این دنیا اگر باشم ، شاید تنها برای این باشد که با نبودنش مرا دور کند از خدایم و دنیای ابدیم ...

شاید تو خود بهتر میدانی که من از چه می نالم  واز چه جهت ... نگران ام ...

نگرااااااااااااااااااااااااااااااان ... یادت هست ؟

نگران چند معنی داشت ... استاد بزرگ من ... بزرگترین استاد من و سنگ من ... قیمتی ترین سنگ من ...

فدای آن لباس مشکیت.................

امیدوارم فردا روز خویی برایت باشد ... اولین روز کاری ...

محمدرضا ...

دلم بهانه بقیع دارد ... بقیییییییییییییییییییییییییییییع

رضا ؟

بقییییییییییییییییییییییییییییییییع ..........

سیاه پوشم و میگریم و عزادارم ...........................

بقیع خلوت و خاموش رویاهای توام ...

سلام حضرت زهرا گدایت آمده است ...

حریم بغض جگرخوار من ... دوباره شکست

.

.

. برای من که غریبم تو مادری کردی

.

.

. بیا قدم بگذارید در حریم جنون

.

.

.

به آه سرد قسم ... که قد ماه به پای غمت کمان شده است ..............


نفس بده ....

که دم مرگ ، روی دست شما ، تمام خلق بگویند ...

گفت : یا زهرا

[ جمعه 1391/02/01 ] [ 11:40 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]
سلام ...

خوبین ؟

براتون یه فایل ویدیو گذاشتم که دانلود کنین ... مراسم ساخت خونه خانوم فاطمه (س) توی شهرک فاطمیون تبریز هستش در سال  1389...

خیلی با دل آدم بازی میکنه... هم ترکی داره هم فارسی ... حتی اگه ترکیشو متوجه نمیشین ... فقط گوش کنین ... دیدن همون فضا هم آدمو عرشی میکنه ...

یه کم خاکیه ... چون هیچ برنامه ای برا فیلم برداریش وجود نداشته ... حجمشو کم کردم شاید کمی کیفتش مشکل داشته باشه اما ارزش هزار بار دیدن رو هم داره

اگه دلتون لرزید من و محمد رضا رو هم دعا کنین که خیلی به دعاتون نیاز داریم ...

یا علی


میتونین از اینجا ویدیو رو دانلود کنین ...


اینم لینک دانلود kmplayer


پ . ن : چند روز پیش ، بین من و محمدرضا یه مساله ای پیش اومد ، که حقیقتش عکس العمل من باعث تعجب خودم شد 

من یه کاری کرده بودم ، که محمدرضا گفت این مساله مشترک بین من و تو بود و باید با من هم مشورت میکردی ... در حالیکه خودش اون پیشنهاد رو داده بود و من قبول کرده بودم ...

راستش به من هم برخورد ... اما چیزی که خیلی برام جالب بود ، عکس العمل من بود ... قبلاها که یه همچین اتفاقی میافتاد ، زود قاطی میکردم و کسی جلودارم نبود ... البته وقتایی که من قاطی میکردم از اونجایی که به اخلاق آقامون هم آشناییت پیدا کردم ، اونم بصورت خفیف قاطی میکرد (یعنی حق به جانب حرف میزد )

حالا از این حرفا بگذریم ، من خیل آروم ، همون لحظه که میخواست عصبانیتم شرو بشه ، به خودم اجازه ندادم عصبانی بشم ، اول فکر کردم ...

وقتی فکر کردم دیدم ، بله این مساله یه مساله مشترک بود و محمدرضا هم حق داره اونطور که اون دوست داره از من رفتار ببینه ... یعنی همونطور که من دوس دارم رضا فلان کارارو بکنه ، اون هم دوس داره که من طوری رفتار کنم که اون دلش میخواد ( البته اینی که میگم همیشه شامل همه چیز نمیشه ، یعنی اصول رو دربر نمیگیره ، فرعیات و تمام چیزهایی رو که باعث بهتر شدن رابطه میشه )

خلاصه که دیدم حق با رضاست ... ازش معذرت خواستمو گفتم چشم ان شاءالله از این ببعد قبل از اینکه کاریو انجام بدم با شما ، همسر گلم مشورت میکنم ...

وقتی اینکار رو کردم ، واقعا لذت بزرگی نصیبم شد ...

وقتی احساس کردم که الان امکان داشت از رضام دلخور بشم یا اینکه فک کنم دلم شکسته ، و این اتفاق نشد ... خیلی احساس خوبی بهم دست داد ...

تقریبا دو ماهه که کاملا احساس میکنم ، مهر و محبت بینمون کار خودشو کرده و مادو تا که هردومون ، بلا استثناء لجباز و یکدنده و تخس تشریف داریم ، تونستیم برای هم " هن لباس لکم و انتم لباس لهن " باشیم ...


تازه داره اون عشق و محبت بینمون اثر میکنه و به قول رضا عمیق میشه ... یادم اون سری که دلم گرفته بود و احساس میکرد که دوس داشتنش کم شده ... گفت : دوس داشتن ما اون اوایل مثل مثل حرکت ماه و زمین بوده و محسوس اما الان مثل حرکت خورشید و زمین نسبت به همه ...

راس میگه ...

تنها خواهشی که ازتون دارم اینه که ... حتی یک لحظه در کنار هم شاد بودن رو با هیچ چیز ... هیچ چیز عوض نکنین تا روزهای مهم و خطیرتون به دادتون برسه ... این حرفم مشترک بود برای کسایی که تازه ازدواج کردن و کسایی که خیلی وقته از عمر زندگی مشترکشون میگذره ... اما این یادتون باشه که ... خشت اول گر نهد معمار کج / تا ثریا میرود دیوار کج

نذارین اول زندگیتون با بی احترامی و ناراحتی شرو بشه ، اگه از طرف مقابلتون ناراحت شدین با توجه به اخلاق و رفتاری که از همسرتون میدونین ، با اخلاق خوش و نیکو از ناراحتیتون براش حرف بزنین ... طوری برخورد کنین که میدونین عکس العمل بدی از خودش نشون نمیده ...

در مورد کسایی هم که خیلی وقته ازدواج کردن ، هیچ وقت برای تغییر دیر نیست ... اول شما باید تغییر کنید تا شوهرتون هم اونطور بشه که شما میخواد ...


خوشبختی همه تون رو از خدا خواستارم ... فک کنم خیلی خیلی طولانی شد ... ببخشید 


برای محمدرضای عزیزم : هر روز که از عمر زندگی مشترکمون میگذره ، بیشتر و بیشتر عاشقت میشم و محو خوبیهات ...

نمیدونم برات خوبم یا ... اما امیدوارم که تا امروز تونسته باشم برات یک بال باشم و تنها تکیه گاه و پناه و مایه ی آرامشت ...

خیلی دوست دارم ...


خدا نوشت : خدایا ، همه جا هوای عزیز دلمو داشته باش ، من ازش راضی م تو هم ازش راضی باش ... خداجون سعی میکنم که تو طول روز همش دعاش کنم تا تو یک لحظه هم ازش غافل نباشی ... خداجون ، من و محمدرضا به جز تو کسیو نداریم ، کاری کن که روز به روز بیشتر بهت نزدیک شیم ...

الهی آمین


راستی ... خیلی وقته میخوام در مورد مهریه م بنویسم اما وقت نمیکنم ، یادم بندازین این سری از مهریه م بنویسم ...




برچسب‌ها: شهرک فاطمیون
[ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ 2:30 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی فاطمة الزهرا

اولین کاری که سال پیش بعد از تعطیلات نوروزی انجام دادم ، با سهیلا رفتم مزار شهدای گمنام دانشگاه ...

یادش بخیر از سوراخ موراخاش رفتیم تو ...

خیلی نشستیم،که یهو دیدیم بچه های دانشگاه روز اول دانشگاه تو سال جدید با هم قرار گذاشته بودن برای ختم صلوات ... به نیت ازدواج ...

درسته که همه اون اتفاقا افتاده بود ، اما تو دلم انگار مطمئن بودم که من و محمدرضا برا همیم بخاطر همین برا خودم دعا نکردم و از خدا بچه هارو خخواستم ، گفتم من که تصمیممو گرفتم ، امسال نشد سال بعد ، سال بعد نشد سال بعدش ... اما فقط محمدرضا ... البته اگه مصلحت خدا باشه ...

اما 4 ماه از عید نگذشت که من و محمدرضا شدیم بال پرواز هم ... خداروشکر ...

راستش این پست رو زدم فقط بخاطر سهیلا ...

قبل از عید دو مورد از خواستگاراش تقریبا شرایطتش با شرایط سهیلا جوره ...

داره تقریبا مراحلشو طی میکنه ... البته هنوز چیزی معلوم نیست ...

اما ازتون میخوام دعا کنین تا هرچی به صلاحشه اتفاق بیافته ...

از خدا میخوام که هرچه زودتر ازدواج کنه ... ان شاءالله


برای خدا نوشت : قربونت برم ، میدونم که خیلی هوامو داری ، به خدا نمیدونم چرا اینطوریم ... خالیه خالی ...

قربونت برم که خیلی زود حرف دلمو میشنوی ... اون شب که تو اصفهان میخواستیم بخوابیم ، یه لحظه دلم هوای خانوم فاطمه (س) و شهرک فاطمیون رو که کرد ، زود از شهرک بهم اس دادن که ، داریم کارای شهرک رو میکنیم پاشین بیاین ... انگار دنیارو دادن بهم

دیشب هم که ... وقتی لباس مشکیمو پوشیدم به این نیت که اگه حداقل دلم سخت شده و حال قبض دارم ، حداقل مشکی خانوم رو بپوشم تا یادم نره ... یادم نره عزای خانوم فاطمه (س) رو ... که شماره ستاد افتاده بود ، زنگ زدم دیدم حاج آقا نظری ه و دعوتم کردن برا مراسم ساخت بیت خانوم فاطمه (س) ...

آخه تو چرا اینقد خوبی ؟ همیشه شرمنده تم خدا ... همیشه ...

راستی خداجون ، همیشه گفتم بازم میگم ، اون وقتایی که دلم میگره از مشکلات و آینده مبهم ، اگه اشکی میریزم علتش ناراحتی  و شکایت از تو نیستا ، فقط میخوام تو دلم چیزی نباشه و اون فشار روانی تخلیه بشه تا سبکتر بشم ...

خداجونم خیلی خوبی ...

همیشه تورو شکر میکنم بابت وجود محمدرضا که بال پروازمه ...


برای محمدرضا نوشت : عزیز دلم ، فک میکنم من نتونستم کامل دیدگاهمو بهت شرح بدم ... شاید نظر من هم همسو با تو باشه ... من هم دنیا رو ریز میبینم اما ... محمدرضا تو خیلی خوبی ... همیشه باش ... فقط برای من


راستی امشب رضا تهران را به قصد تبریز ترک میکند و جمعه صبح پیش ندا خواهد بود ان شاءالله ... بیسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار خرسندیــــــــــــــــــــــــــم و در پوست خود نمیگنجیم ...



در زمانیکه زمان یاد ندارد چه زمان / و مکانیکه مکان یاد ندارد چه مکان

دل من در بی یک واژه ی بی خاتمه بود / اولین واژه که آمد به نظر فاطمه(س)بود

.

.

.

دلم را با غم مادر نوشتن / غبار چادر خاکی نوشتن

خدا بر بیرق عشاق زهرا(س) / نوشت این طایفه شاه بهشتند . . .




پ.ن : هیچوقت خوابی رو که دیدم یادم نمیره ... خانوم ؟ ینی میشه یه روز بیام مرقدتون ؟


برچسب‌ها: دلنوشته
[ چهارشنبه 1391/01/23 ] [ 9:44 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]
سیزده بدر سالگرد شهادت پسرخاله محمدرضا مه ...

خاله م هیجدهم براش سالگرد گرفته بود ...

مداح خانوم ، از خانوما در مورد پیامبرایی که خیلی گریه کردن میپرسید ...

اولی حضرت آدم بود

هیچ کس نمیتونست جواب بده ، گفت حتما همتون سریال یوسف رو دیدین ... آفرین بگین ببینم اونجا کی زیاد گریه میگرد ...

همه خانوما بلا استثنا با ذوق فراوان گفتن ... زلیخاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

وای خدا مردم از خنده ... همین الانشم که یادم میافته از خنده روده بر شدم ...

خلاصه که دومیش حضرت یعقوب بود

سومی ، حضرت یوسف

و چهارمی .................................... خانوم فاطمه (س)



فاطمیه آمدوآن مونس و همدم کجاست؟ شمع میپرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟

در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا ، تا نپرسد این جماعت بانی مجلس کجاست

.

.

.

ای تاج سر عالم و ادم زهرا / از کودکیم دل به تو دادم زهرا

ان روز که من هستم و تاریکی قبر / جان حسنت برس به دادم زهرا . . .


 التماس دعا



پ.ن : برای دلبسته خدا ی عزیز : عزیزم اگه ممکنه وقتی کامنت میذاری،  آدرست وبلاگتو هم بذار ...

من اصلا این روزا تمرکز ندارم و یادم نمیمونه چی به چیه ... اتفاقا دلم برات تنگ شده ...


برچسب‌ها: خاطره
[ یکشنبه 1391/01/20 ] [ 9:5 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل لولیک الفرج

سلام خدمت دوستای گلم

ببخشید که دیر آپ کردم ، آخه رفته بودیم مسافرت ...

خیلی دوس داشتم از سفرنامه یزد-اصفهانمون بنویسم ، چون واقعا بهم خوش گذشت ، اما دیگه تصمیم ندارم در مورد زندگی شخصیم زیاد بنویسم ، محمدرضا دو بار ازم خواست که زندگی خصوصیمونو همه جا بازگو نکنم ، منم به خواسته ش احترام میگذارم و نمینویسم ، یا اگرم نوشتم برای خودش مینویسم ...

اما حتما باز هم روال مطالبم مثل قبل خواهد بود .

خیلی دلم براتون تنگ شده ، امیدوارم همتون سال خوبیو داشته باشین ... مارو هم دعا کنین ، تصمیم داریم چند قدم بزرگ برداریم برا زندگیمون که واقعا نیاز به دعا داریم ، شاید تازه داریم وارد قسمتهای جدیه مسیر زندگیمون میشیم ، که واقعا باید از جون و دلمون مایه بذاریم ...

البته با وجود همه سختیهاش این دوران رو دوسش دارم ...

همیشه میگفتم اصلا دوس ندارم همه چیز حاضر و آماده باشه برام ، الان وقت عمله ...

دعامون کنین ...

یا  علی

[ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ 1:20 بعد از ظهر ] [ بال پرواز محمدرضا ] [ ]
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
این وبلاگ مخصوص عاشقانه های منه به شوهر عزیزم ، محمدرضا ... که فقط خودش و خدا میدونه که چقدر برام عزیزه
دوس دارم ، توی این وبلاگ از همون اجابت دعایی حرف بزنم که خیلیهامون فک میکنیم که بعید و دوره ، چرا که ، من و محمدرضا ، دعای مستجاب شده همیم .
میخوام از امام رضام بنویسم که رضارو بهم داد ، کسی که ... مطمئنم هدیه خدا به منه .
و وقتی خدا به کسی هدیه ای میده ، مثله تخم چشماش ازش مراقبت میکنه و تمام تلاششو میکنه تا ناراحتش نکنه ... پس رضاجونم ، اگه احیانا زمانی ناراحتت کردم بذار به حکمه ندا بودنم ...
دوست دارم ... دوست داشتنی که اندازه نداره اما حد داره ...
>*<
________________________________

پیامبر(ص) میفرمایند:
"هر کس در کتابي يا نوشته اي بر من صلوات بفرستد ( يعني صلوات را بنويسد ) تا نام من در آن کتاب هست ملائکه براي او از درگاه حق طلب آمرزش مي کنند."

اللهُم صّل علي محمّد و آل محمّد و عجل فرجهم

**********************************

سه چيز است كه هر كه به آنها دست آويزد به آرزوهاى دنيوى و اخروى خود دست يابد: پناه بردن به خدا، خرسند بودن به قضاى خدا و خوش بين بودن به خدا